محمد كاظم بن محمد تبريزي

31

منظر الاولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسي )

كنونت كه امكان گفتار هست * بگو اى برادر به لطف [ و ] خوشى كه فردا چو پيك اجل دررسد * به حكم ضرورت زبان دركشى پس به راهنمائى خرد ، زبان گفتار خامه را نخست به ستايش داور دادگر و بدرود حضرت خير البشر رطب اللسان نمود ، بعد چند فصل از معقول و منقول كتاب مستطاب تاريخ تبريز ثبت اوراق نموده ديدم از عهدهء اين امر بزرگ و كار سترك مشكل خواهم آمد و اين نقص نه از جهت استعداد و بىقابليتى بود بل از بىبضاعتى و كم‌استطاعتى رو نمود زيرا شخصى كه به چنين امر بزرگى اقدام نمايد لااقل بايد او را پنجاه جلد تواريخ از سير الملوك و تذكرة الاولياء و مجمع شعرا و حالات حكما و احوال وزرا يا غير از اين‌ها كه متعلق به عنوان و فهرست او بوده باشد به زير سر بگذارد كه در وقت لزوم محتاج به خارج نشود ، يا اينكه از طرف اولياى دولت كتبخانهء معتبرى را مختار شود تا كار از پيش برود . چون از اين شقين هيچيك را دارائيت نبود و تواريخى كه متعلق به اين مطلب بوده باشد تكميل نداشتم لهذا كار در تعويق ماند . فصولى كه تقريبا ربعى از مطلب بوده باشد در اوراق پريشان الآن حاضر است ، شايد ان‌شاءالله عمر وفا كند باقيماندهء او را جسته جسته سال‌به‌سال از هر گلستان گلى و از هر بوستان سنبلى چيده بلكه عمر تمام نشده اين [ نيت ] مبارك را به اتمام رسانم . از جمله مطالبى كه سبب تأخير و تعويق گرديد يكى بىآگاهى به احوالات اولياى تبريز بود و عدم اطلاع به اعداد قبور و مدفن و اسم آن بزرگواران بود تا در اين ايام خيرت انجام كه سال هزار و سيصد و چهار هجرى مطابق سال چهلم از جلوس [ 3 ] سعادت مأنوس حضرت ظل‌اللهى شاهنشاه اعظم و خسرو معظم ، ناصر دين و دولت ، ناصر الدّين شاه قاجار - ادام الله ملكه الى دار القرار - مىباشد به مدلول خبر رؤياى مؤمنين علامة الوحى در يكى از شبهاى دههء آخر شعبان المعظم كه پرتو انوارش تجلىبخش روز وصال بود در خواب ديدم كه در صحن متبركهء مجذوبيه كه به مقبرهء ملاباشى مشهور است ايستاده‌ام كه ناگاه جناب قطب الموحدين و قدوة العارفين ، سيدى